Wednesday, September 04, 2002

آره...مي ره جلو...يا شايدم مي چرخه...تند مثل �ر�ره...تلخ، خيس،آ�تابي،پر از مه،روشن....همه اينا يعني نترس.بايد ر�ت و اين ر�تن قشنگه.هر جا كه باشه.�قط چون تو خواستي.

Tuesday, September 03, 2002

سلام.من حالم خوب است.�قط گاهي يك قطره اشك مي ريزم و گاهي خيره مي مانم عكس.خوشحالم كه راهي شدي.خوشحالم كه مي رسي.و خوشحالم كه باز هم نمي ماني...
�قط گاهي رو به آسمان بنشين و يك ابرويت را بيانداز بالا...و تا وقتي كه بتوانم ببينم يعني هيچ طوري نشده.هيچ هيچ هيچ.........
مي دوني چرا از �رودگاه بدم مياد؟مي دوني چرا صحنه هاي قشنگش يادم نمي مونه؟چون وقتي آ دمايي كه دوستشون دارم ميان،ديگه �رودگاهو نمي بينم.�قط وقتي مي رن،و من دارم بر مي گردم،ستون ها،ديوارا،شيشه هايي كه صورت قرمز خودمو توش مي بينم و آدمايي كه به نظرم خيلي زياد ميان،اونقدر رو شونه هام سنگيني مي كنن كه....
اينه �رودگاه....
�قط چون اينجا زندگي مي كنم....
كاش �قط يك لحظه...اه....گندم بزنن.....
گريه نكن ريرا
دوباره ارديبهشت به دبدنت مي آيم....
اصلا مي دوني يعني چي؟معني مي ده؟دانشكده برق بدون لاله صحا�ي؟خ�ه شو…به هر كي بگي بهت مي خنده.چون هيچ وقت قرار نيست نباشه.اگه نه كه لاله نمي شد....

Sunday, September 01, 2002

هر د�عه كه يه چيزي جا مي مونه و در چمدون رو باز مي كنيم،با خودم مي گم شايد ايند�عه بگي:�اصلا نميرم...�.�كر مي كنم شايد همين الان يهو همه چي درست بشه و هممون بمونيم.
كاش مي شد هميشه در چمدون باز باشه...

Friday, August 30, 2002

هنوز كه هنوزه حرصم مي گيره وقتي يكي بهم مي گه :�كار درستي كردي�...

Wednesday, August 28, 2002

حالا ديگه تورو...
دل اسير آرزو....
غبار پشت شيشه....
ولي هنوز...
حالا ديگه تورو...
دل اسير آرزو....
غبار پشت شيشه....
ولي هنوز...
تو كه مي خواستي بسازي...نمي شد يه كم دورتر؟نمي شد يه جوري كه �كر نكنم عاديه؟هميشه هست؟خيله خوب...اگه نمي شد،يه كاري مي كردي حداقل هميشه اين �كرو كنم.....

Tuesday, August 27, 2002

من نبايد از تو رودخونه راه مي ر�تم.آرامش خيلي مهمه...كاش زود يادم بره كه اشتباه كردم...
روزبه خيلي خيلي خيلي عزيزم...امروز بايد حر� مي زدم.بايد مي گ�تم چقدر دوست دارم.بايد مي گ�تم همه چقدر دوستت دارن.ولي مثل احمقها �قط گريه كردم.
شايدم گ�تن نخواد.همه چي معلوم بود...
زن سرش را گذاشته روی شانه ام.زیر بغلش را گر�ته ام ولی خودش راه می رود.مرد مثل تمام راه ساکت ساکت است.کلیدرا توی ق�ل می چرخاند و در را باز می کند.توی خانه که می رویم پیر مرد سرش را بلند می کند و می گوید:"روزبه هم ر�ت؟"
وزن زن روی دستم زیاد می شود.می نشانمش روی صندلی.مثل یک عروسک شل می شود,چشمهایش را می بندد,و اشک ها تند تند روی صورتش می لغزد...

Monday, August 26, 2002

نگاه كه مي كني چشمهايت دو دو مي زند.
زن تند تند مي خندد و حواس بقيه كه پرت مي شود،مات مي ماند روي صورتت.
مرد ساكت ساكت ساكت.
�ردا كه از �رودگاه برگردند شكل ديگري شده اند؟
نمي دونم گريه هاي امشبم كي تموم مي شه كه �ردا پيش عمه دلقك بازي در بيادمو بخندونمش.
نمي دونم نبودن روزبه يعني چي.
نمي دونم ....
من �ردا زور بيشتر از خودم مي خوام.
يه روز بهم قرض ميدي؟
قراره كميته رو بكنن موزه.و قراره بابا ما رو ببره و برامون بگه.بعد اين همه سال مي بينم كجا بردنش،چيا ديده،كجا ها ترسيده…�كرشو بكن...من بالاخره گذشته اونو مي بينم.كنار خودش.
يه �يلم ديدم.�آلكاتراس�.و �قط با تصور 3 سال موندن تو يه اتاق دو متري بدون نور،تونستم خودكشي رو ب�همم.اونجا حتي نمي تونست خودشو بكشه.